محمدطاهامحمدطاها، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

طاها عسلی

آغاز و تولد

1391/1/20 10:01
نویسنده : مامان طاها
279 بازدید
اشتراک گذاری

می دونم خیلی دیر شده و باید زود تر از اینها این خاطرات رو واسه محمد طاها یادداشت می کردم ولی گرفتاری اجازه نداد اما ایرادی نداره مهم اینه که ثبت بشه .

در تاریخ 89/5/10  در حالی که داشتم از استرس دیوانه می شدم و از اینکه خیلی هیجان زده بودم و دلم می خواست حتماً جواب مثبت باشه رفتم مطب خان دکتر باوریان البته بهتره بگم بعد از خدا فرشته نجات من و محمد طاها .

اون شب خیلی مطب شلوغ بود من هم از سر کار اومده بودم چند روز قبل هم مسافرت بودیم خلاصه خسته و کلافه و منتظر یک خانم توی مطب از من پرسید اینقدر نگرانی دلت بچه نمی خواد گفتم چرا دوست دارم مثبت باشه گفت مگه خیلی وقته منتظری یا مشکلی داشتی گفتم هیچ کدوم از اینها که می گی نیست فقط می خوام مثبت باشه منشی دکتر بهم گفت اینقدر استرس داری اگر چیزی هم بود که از بین بردیش ولی حس عجیبی داشتم همش یک حسی بهم می گفت این محمد طاهاست خلاصه اینکه ساعت 9 شد و منشی من رو فرستاد تو خانم دکتر من رو که دید گفت مهرنوش چی شده  چرا اینقدر نگرانی آروم باش عزیز دلم آروم و با کلی صحبت و آرامش سونو کرد و گفت الهی قربونت بشم مامان شدی از خوشحالی فقط اشک می ریختم و نمی تونسم حرف بزنم فقط دکتر بهم گفت چون خیلی زود فهمیدی و تازه 4 هفته و 3 روز از بارداری می گذره یک مقدار احتیاط کن 9 روز دیگه دوباره بیا با خانم دکتر خداحافظی کرد و از مطب بیرون رفتم احسان منتظر بود می خواستم باهاش شوخی کنم اما اشک شوق امونم رو گرفت بهش گفتم احسانتو بابا شدی و نهایت شوق و خوشحالی رو توی چشمای احسان دیدم .و اولین عکس طاها رو ساعتها نگاه کردیم.

ویزیت بعدی دکتر به من گفت تاریخ 90/7/1 رو واست تعیین می کنم.

عسلی

 

اون شب خانواده خودم چون راه دور بودند همه تلفنی خبر دار شدند و تماس می گرفتند و تبریک ی گفتند

بعدا ز اون شب یعنی فردای اون روز یک جعبه شیرینی بزرگ گرفتیم و رفتیم خونه بابای احسان فاطمه عمه بزرگ طاها در رو باز کرد ما رو که با جعبه شب شیرینی دید با تعجب پرسید چی شده بهش گفتم فاطمه خانم عمه شدی خلاصه اینکه همه خوشحال شدند . و شیرینی خوردیم و شاد بویم.

 

 طاها

 

 اولین با که صدای قلب طاها رو شدیم هفته چهاردهم سونو گرافی سه بعدی بود اونروز دکتر من رو فرساد یک مرکز سونو گرافی به محض اینکه دکتر سون کرد ابتدا گفت جنین یک دختر ه  صحیح و سلامت هیچ نوع نقص و مشکلی هم نداره و کلی توضیحات دا د من و احسان صدای قلبش رو شنیدیم و در آخر که می خواستیم بیاییم بیرون و خیلی خوشحال بودیم از اینکه دکتر گفت صحیح و سلامته چون واقعاً جنسیت برای ما مهم نبود اصلاً به جنسیت فکر نمی کردیم فقط می گفتیم سالم باشه لحظه آخر بهمون گفت برید سیسمونی بخرید بچه صد درصد پسره من خیلی برام جالب بود اینکه از همون روزی که فهمیدم نی نی دارم احساس می کردم پسره با اینکه از طرفی تصمیم داشتم اگر دختر بود اسم پری مهربونم رو زنده کنه ولی الان آقا پسرم آروم جونم اومده تا غصه مامانش رو از بابت از دست دادن عزیزترینش کم کنه .

 

خلاصه مامانم مرتب تماس می گرفت و می گفت چی شد وقتی گفتم پسره رضا از خوشحالی داد میزد و می گفت ایول پسرمون پسرمون  خلاصه اینکه همه خوشحال شدند و شاد بودند بعد از رفتن پری که شادی از خونه و دلهامون رفته بود طاها عسلی دوباره شادی رو به خونه و دلهامون برگرداند.

بعد از دکت رفتیم خونه بابای احسان و گفتم امروز سونو بودم نی نی محمد طاها شد خلاصه اونجا هم کلی خوشحال شدیم.

 

چون 9 ماه بارداری پراز اتفاقات و روز شمار خاصی داره و اینکه کل اون رو توی دفتر خاطرات اها یادداشت کردم در اینجا صرفنظر میکنیم و میرویم به10 اسفند 89

اون روز خانم دکتر گفت مهرنوش محمد طاها خیلی درشته بعید می دونم تا 1 فروردین بتونیم نگه داریم باید زود  تر بیاد من هم گفتم هر جور شما صلاح می دونید تاریخ 22 اسفند رو به من داد

اما از 15 اسفند حال من بد شد 17 اسفند بود دیدم دیگه خیلی حالم بده به خانم دکتر زنگ زدم گفتم شرایطم اینجوریه گفت سریع بیا من هم تنها بودم زنگ زدم به مامان احسان و بعد از 10 دقیقه مامان و بابای احسان رسیدند به احسان هم زنگ زدم .  گفتم هر جوری شده خودت رو برسون

 

 

خلاصه اینکه ساعت 7:30 مطب بودیم خانم دکتر گفت فشار خونت بالا رفته زربان بچه هم تند شده و دیگه اصلاً جایی برای حرکت نداره باید به دنیا بیاد نامه بستری رو نوشت و من و احسان و مامانش راهی بیمارستان شدیم از اونطرف هم مامانم توی فرودگاه آبادان دسپاچه و گریه و دنبال لین بود هر جوری شده بیاد بنده خدا بلیط 20 رو داشت به حساب اینکه آقا پسر 22میاد خلاصه قسمت بود که توی هوای خراب و طوفانی یک بلیط گیرش بیاد و پرواز بدون تاخیر بشه و مامانم قبل از رفتن من توی اطاق عمل برسه

 

 

خانم دکتر خیلی سعی کرد به صبح برسه که بیهوشی کامل بهم بده اما فشارم به شدت رو به بالا رفتن بود خلاصه اینکه مامانم ساعت 12:10 رسید و من رو 12:15 بردند اطاق عمل ساعت 00:45 بامداد خانم دکتر محمد طاها رو توی بغل من گذاشت وقتی بدنیا اومد خانم دکتر و همه عوامل اطاق عمل ذوق می کردند و میگفتند چه نو زاد خوشگلی خانم دکتر گفت قربونش برم حدود 4 کیلو رو داره من هم صورتش رو بوسیدم و پاهای کوچولوش رو بوسیدم و بهش گفتم امید زندگی من خوش اومدی

 

 

و ............

محمد طاها چهارشنبه 89/12/18 ساعت 00:45 بامداد در شبی بارانی در بیمارستان پارسیان تهران دیده به دنیا گشود و زنگی ما را شیرین تر نمود.عسل

 

طاها

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مسافران آسمانی
20 فروردین 91 10:13
سلام سال نو مبارک...سال خوبی داشته باشید... محمدطاها جان خیلی ملوسه...خدا نگهش داره براتون... جالبه مامانی با ما هم استانی هستن...خوشحال میشیم به ما هم سر بزنید...میخوایم شما رو هم به جمع دوستامون دعوت کنیم اگر مامان موافق بودن بهمون اطلاع بدین...منتظریم...
نانازيا
20 فروردین 91 10:37
سلام ازتون دعوت می کنیم شما هم کوچولوتون رو در قرعه کشی افتتاحیه سایت نانازیا شرکت بدین. آرزوی سلامتی و شادابی برای خودتون و کوچولوتون داریم نانازیا ، شهر اينترنتي بچه ها www.nanazia.ir
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به طاها عسلی می باشد